تبليغاتX
به نام آن که وجدم از وجودش گشت موجود
آزادی حق است , هدیه نیست !
+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم فروردین 1387ساعت 9:23 بعد از ظهر  توسط محمد | 
+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم فروردین 1387ساعت 9:19 بعد از ظهر  توسط محمد | 
+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم فروردین 1387ساعت 9:14 بعد از ظهر  توسط محمد | 

بر سر قبر من بنویسید خسته بود اهل زمین نبود نمازش شکسته بود

 

 بر سر قبر من بنویسید شیشه بود تنها از این نظر که سرا پا شکسته بود

 

 بر سر قبر من بنویسید پاک بود چشمان او که دائماً از اشک شسته بود

 

بر سر قبر من بنویسید این درخت عمری برای هر تبر و تیشه ای دسته بود

 

بر سر قبر من بنویسید کل عمر پشت دری که باز نمیشد نشسته بود

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 9:36 بعد از ظهر  توسط محمد | 
بعد از مدتها دوباره نوشتم...

زندگی را دوست دارم بی بهانه، صادقانه، عاشقانه!

گفته بودید مجهول، اما مجهول چرا؟

       همه چیز معلوم است؛معلول نه بلکه معلوم چرا که علتی دارد.

به پاکی دانه برف؛

                به صافی آسمان یلدا؛

                                        به گرمای تابستان؛

که همه چیز معلوم است،واضح است و جای هیچ شکّی نیست.

شک نکن چرا که تردید ندارم.

             تردید نکن چرا که مطمئنم.

مطمئن بودم روزی می آیی و تمام می شود آن تنهایی وحشتناک پر از نفرت

و تو ای پر مدعا در وادی عشق که نه بلکه فریب... مطمئن باش و برو؛ دل من سخت شکست

... و حال در اوج لحظات پر از عشقیم که محو زیبایی اش شده ام.

شک ندارم ولی می ترسم.

              تردید نمی کنم ولی از ترس می لرزم.

می ترسم دوباره اسیر قسمت نا مروتی گردم.

امّا نه...

این بار عزمم را جزم کرده ام؛

                   و با تمام قوا به جنگش می روم.

             نه... عشق را نمی گویم؛

    قسمت را می گویم!..... قسمتی که مرا مدتها در ناباوری از دست دادن کسی گذاشت که...

و امّا...

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 9:34 بعد از ظهر  توسط محمد | 

می دونستی زندگي سخت نيست ،ما سختش ميکنيم .

می دونستی عشق قشنگ نيست ما قشنگش ميکنيم.

می دونستی دل ما تنگ نيست ما تنگش ميکنيم.

می دونستی دل هيچکس سنگ نيست ما سنگش ميکنيم ؟

 بیا واسه  یه بارم که شده زندگی ، عشق  و دل رو خرابش نکنیم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 9:33 بعد از ظهر  توسط محمد | 

در رويا ديدم که با خدا حرف ميزنم

پرسيد :آيا مايلي از من چيزي بپرسي؟

 

گفتم ....اگر وقت داشته باشيد.... 

 

لبخندي زد و گفت: زمان براي من تا بي نهايت ادامه دارد

 

چه پرسشي در ذهن تو براي من هست؟

 

 

پرسيدم: چه چيزي در رفتار انسان ها هست که شما را شگفت زده  مي کند؟

پاسخ داد:

آدم ها از بچه بودن خسته مي شوند ...

عجله دارند بزرگ شوند و سپس.....

آرزو دارند دوباره به دوران کودکي باز گردند 

  
 

سلامتي خود را در راه کسب ثروت از دست مي دهند

 

و سپس ثروت خود را در راه کسب سلامتي دوباره از صرف مي کنند....

 

  
 

چنان با هيجان به آينده فکر مي کنند.

 

که از حال غافل مي شوند

 

به طوري که نه در حال زندگي مي کنند نه در آينده 

 

  
 

آن ها طوري زندگي مي کنند.،انگار هيچ وقت نمي ميرند

 

 

و جوري مي ميرند ....انگار هيچ وقت زنده نبودند 

 

 
ما براي لحظاتي سکوت کرديم
 
 

سپس من پرسيدم..

 

 

مانند يک پدر کدام درس زندگي را مايل هستي که فرزندانت بياموزند؟ 

 

 

 

پاسخ داد:ياد بگيرند که نميتوانند ديگران را مجبور کنند که دوستشان داشته باشند

 

 

ولي مي توانند

 

طوري رفتار کنند که مورد عشق و علاقه ديگران باشند

 

 

ياد بگيرند که خود را با ديگران مقايسه نکنند

 

 

 

ياد بگيرند ...ديگران را ببخشند با عادت کردن به بخشندگي

 

  
 ياد بگيرند تنها چند ثانيه طول مي کشد تا زخمي در قلب کسي که دوستش داريد ايجاد کنيد
 
  
 

ولي سال ها طول مي کشد تا آن جراحت را التيام بخشيد

 

 

 

 ياد بگيرند يک انسان ثروتمند کسي نيست که دارايي زيادي دارد

بلکه کسي هست که کمترين نيازوخواسته را دارد

 

 ياد بگيرند کساني هستند که آن ها را از صميم قلب دوست دارند

 

 

ولي نميدانند چگونه احساس خود را بروز دهند

 

 

ياد بگيرند وبدانند ..دونفر مي توانند  به يک چيز نگاه کنند

ولي برداشت آن ها متفاوت باشد 
 

 

ياد بگيرند کافي نيست که تنها ديگران را ببخشند 

بلکه انسان ها بايد قادر به بخشش و عفو خود نيز باشند

 

سپس من از خدا تشکر کردم و گفتم

 

آيا چيز ديگري هم وجود دارد  که مايل باشي فرزندانت بدانند؟ 

 
  خداوند لبخندي زد و پاسخ داد: فقط اين که بدانند من اين جا و با آن ها هستم..........براي هميشه
+ نوشته شده در  جمعه هفدهم آذر 1385ساعت 9:13 بعد از ظهر  توسط محمد | 
+ نوشته شده در  جمعه هفتم مهر 1385ساعت 3:23 قبل از ظهر  توسط محمد | 

+ نوشته شده در  جمعه هفتم مهر 1385ساعت 3:5 قبل از ظهر  توسط محمد | 
+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم شهریور 1385ساعت 9:13 بعد از ظهر  توسط محمد | 
چقدر زمونه بي وفاست نميدونم خدا کجاست؟ 

             يکي بياد بهم بگه کجاي کارم اشتباست؟ 

                 گاهي ميخوام داد بکشم اما صدام در نمياد

                         بگم خدا آخه چرا دنيا به آخر نمياد ؟ چرا ؟؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم شهریور 1385ساعت 5:22 بعد از ظهر  توسط محمد | 
خداحافظ همین حالاهمین حالا که من تنهام

خداحافظ به شرطی که بفهمی تر شدن چشمام

 خداحافظ کمی غمگین به یاد اون همه تردید به یاد آسمونی که من و از چشم تو میدید

 اگه گفتم خداحافظ نه اینکه رفتنت سادست

 نه اینکه میشه باور کرد دوباره آخر جادست

 خداحافظ واسه اینکه نبندی دل به رویاها

 بدونی بی توو با تو همینه رسم این دنیا

خداحافظ همین حالا

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام مرداد 1385ساعت 1:24 قبل از ظهر  توسط محمد | 
Image hosting by TinyPic
+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم مرداد 1385ساعت 3:51 قبل از ظهر  توسط محمد | 
دوست دارم هنگام مرگ تابوتم سياه رنگ باشد تا همه بدانند سياه بخت از دنيا رفتم

 

دوست دارم هنگام مرگ دستانم بيرون از تابوت باشد تا همه بدانند دست خالي از دنيا رفتم

 

دوست دارم هنگام مرگ چشمانم باز باشند تا همه بدانند چشم انتظار از اين دنيا رفتم

 

و در آخر دوست دارم هنگام مرگ تكه يخي بر تابوتم باشد تا به جاي يار بي وفايم گريه كند     

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم مرداد 1385ساعت 3:35 قبل از ظهر  توسط محمد | 
+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مرداد 1385ساعت 10:3 بعد از ظهر  توسط محمد | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مرداد 1385ساعت 9:41 بعد از ظهر  توسط محمد | 

جیر جیرک به خرس ِ میگه دوست دارم

 

خرس ِ میگه الآن وقت خواب زمستونیم ِ

 

بعدا در موردش صحبت  می کنیم

 

خرس رفت خوابید

 

اما نمی دونست که ...

 

عمر جیر جیرک فقط 3 روزه

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم مرداد 1385ساعت 3:7 بعد از ظهر  توسط محمد | 
+ نوشته شده در  جمعه ششم مرداد 1385ساعت 2:24 بعد از ظهر  توسط محمد | 

خدايا قلبم را از تمام کينه ها پاک کن که غير از تو کسي را بر اين کار قادر نيست.

خداوندا به من صبري ده که بر سيلي دشمنان بخندم و با خنجرهاي دوستان به رقص آيم.

خدايا شرکم را به يکتاييت ، ضعفم را به قدرتت، جهلم را به علمت، حماقتم را به حکمتت، 

گناهانم را به رحمتت، عصيانم را به عزتت، تيرگي دلم را به نورت، بي حرمتي هايم را به  

قداستت، تنگ دستي و بخلم را به کرمت و ناسپاسي ام را به لطفت ببخش.

خدايا به خير و شر خود آگاه نيستم به علمت و به رحمتت هر آنچه خير من در آن است بر من فرو فرست و هر آنچه شري براي من در آن است از من دور گردان.

خدايا به من يقيني ده که جز تو در هستي هيچ چيز نبينم. 

خدايا به من دلي ده که  جز مهر تو در آن هيچ مهري را راه نباشد.

خدايا به من قلبي ده که دوست داشته باشم هر آنچه آفريده توست.

خدايا به من زباني ده که جز بر حمد تو گويا نگردد.

خدايا هر آنچه دارم از آن توست پس آنچه خير من است بر زبانم جاري کن تا از تو تمنايش کنم که خود بسيار نادانم.

خدايا خواسته هايم بسيارند ولي هيچ چيز در قبال آنها ندارم. پس تو از مخزن بي انتهاي کرمت آنها را به من عطا کن   

+ نوشته شده در  جمعه سی ام تیر 1385ساعت 3:35 قبل از ظهر  توسط محمد | 
 

JavaScript Codes JavaScript Codes
JavaScript Codes

JavaScript Codes JavaScript Codes